نقد«دین من انسانیت است»؛نقد برتری «انسانیت» بر «دینداری و عبودیت»
دنیای غرب با یک جهش سریع دین و معنویت را کنار گذاشته و به بهانه توسعه علمی و اقتصادی و به موازات آن تحریف آیین مسیحیت و کارکرد غلط کلیسا که نتوانست پاسخی به نیازهای مادی و معنوی آنها بدهد، آن را (منظور دین است) خرافه پنداشته و وهمیّات عدّهای انسان ضعیف دانست؛ امّا هر چه جلو آمد و احساس کمبود غنای معنوی نمود، به این باور رسید که چیزی ماورای مادّیات وجود دارد و انسان بدان نیازمند است؛ امّا چون نمیخواست نام دین را بر زبان آورد، آن را با مارک «اخلاق و انسانیت» عرضه نمود. عدّهای روشنفکرمآب مغرض در داخل ایران که ظاهرأ 40 – 50 سالی از دنیا عقب هستند - چرا که این مباحث حدود نیم قرن پیش در کتاب تعلیم و تربیت شهید مطهری مطرح شده است – به تازگی در فضای مجازی به طرح این بحث مشغول شدهاند و عدّهای فریب خورده نیز آن را تکرار میکنند.
در این مجال میخواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که آیا «انسانیت و اخلاق مهم است یا دین؟»
قبل از پاسخ به این سؤال که انگیزه اصلی برای نگارش این مطلب بود لازم است هدف از طرح چنین مباحثی را ذکر کرده و سپس وارد اصل بحث شویم.
در نگاه کلان هدف از طرح این قبیل مباحث؛ مقابله با دین خصوصأ اسلام ناب است تا بدین گونه عدم کارکرد دین و تأثیر آن در سعادت دنیوی بشر را به مخاطب القاء نماید تا دستاویزی برای دین گریزی او شود؛ عدّهای نیز برای فرار از مسئولیتهای شرعی با طراحان اصلی همسو و همنوا شده و چنین شعاری سر میدهند!
مثلأ میگویند مردمان اروپا را ببینید که به دین و ارزشهای معنوی همچون حجاب پایبند نیستند امّا در علم و صنعت، اقتصاد و تکنولوژی؛ و رفع نیازمندیهای مادّی خود به چه پیشرفتهایی رسیدهاند!
اینها در لابلای سخنان خود گریزی به کلام «سیّد جمالالدین اسد آبادی» که گفته بود: «به اروپا رفتم؛ اسلام ندیدم امّا مسلمان دیدم و به کشورهای اسلامی رفتم امّا مسلمان ندیدم» زده و مدّعیاند که مردمان اروپا در عین حالی که تقیّدی به دین ندارند؛ امّا در انسانیت زبانزد هستند.
این گروه از سخن بالا سوء برداشت کرده و دچار اشتباه بزرگی شدهاند و آن اینکه دین – خصوصأ اسلام را – با افراد میسنجند؛ در صورتی که افراد را بایست با دین سنجید. از همین رو در تعالیم اسلام آمده است که ممکن است خداوند بندهای را دوست بدارد امّا از فعل و عمل او ناراحت باشد و بالعکس ممکن است خداوند بندهای را دوست نداشته باشد و از عمل او خرسند و راضی باشد.
عدّهای که با هدف مقابله با دین و فرار از دستورات اسلامی به طرح چنین شبهاتی میپردازند؛ میدانند که دینداری ابتدا به ساکن سخت و دشوار است – البته پس از چشیدن مزه ایمان حقیقی، بی دینی برای مؤمن سخت است – چرا که بندگی مانند بالا رفتن از کوه سخت امّا شیرین است در مقابل هرزگی و بردگی شیطان مانند سر خوردن از سرسره آسان و سهل است، آن یکی (بندگی) انسان را به اوج قلّههای شرافات رسانده و این یکی (بردگی) موجب سقوط انسان در وادی کثافات میشود. یقینأ آیتالله بهجت شدنها عمری 70 – 80 ساله میطلبد (البتّه استثنائاتی هم داریم که ره 100 ساله را یک شبه رفتهاند) که با روح بیمار عدّهای دنیاپرست شهوتران که دنیا را محل عیش و نوش و خوشگذرانی میدانند سازگار نیست؛ گذشته از این مباحث، اگر کسانی به ظاهرِ اروپا و دنیای غرب امروز تمسّک جسته و در ذهن خود از آن بهشتی ساختهاند، یک روی سکّه را دیده و از روی دیگر آن غافل شدهاند؛ به همین جهت صدای دهل از دور برایشان خوش است. آنها آمار مؤسسات غربی همچون «مؤسسه حقوق بنیادین زنان اروپا» که حکایت از تجاوز 50 درصدی به زنان میکند را ندیده و یا نادیده میگیرند؛ همچنین فروپاشی خانواده که به خانوار تبدیل شده تا جایی که تعدادی از افراد که وابسته نسبی هستند، بدون کمترین عُلقه و رابطه عاطفی در زیر یک سقف بصورت اشتراکی زندگی میکنند و...
حتّی اگر این مشکلات اساسی را هم نادیده بگیریم؛ دلیل پیشرفت غرب، بیبندوباری و جدایی از دین نبوده است، بلکه آنان به توصیه امام علی (علیه السلام) که در نامه 47 نهجالبلاغه به «تقوا» و «نظم در امور» سفارش فرمودهاند، عمل کردهاند و بدین ترتیب مردمی اجتماعی و منضبط بار آمدهاند.
با این مقدّمه نسبتأ طولانی به اصل بحث بازمیگردیم؛ مدّعیان چنین مباحثی میگویند انسانیت و اخلاق بالاتر و مهمتر از دین است؛ آنها برای شاهد مثال خود به بازیگران، ورزشکاران و یا هنرمندانی که در امور عامالمنفعه پیش قدم هستند و مردمان به ظاهر بی دینی که به ساخت و احداث بیمارستان، شیر خوارگاه و...اقدام میکنند اشاره کرده و میگویند میتوان دین نداشت و انسان بود و چنین کارهای اخلاقی را به سرانجام رسانید!
استدلال چنین اشخاصی این است که آنها منافع شخصی ندارند و یا به امید پاداش؛ و تعریف و تمجید چنین کاری نمیکنند و نوع دوستی و وجدان اخلاقی ایشان است که آنها را به کارهای نیک و پسندیده سوق میدهد! امّا هیهات اگر بپذیریم که در این امور، «شهرت طلبی» و «علاقه به بقای نام» نقشی نداشته و محرک عامل و فاعل کار نبوده است! (لااقل این احتمال که برای شهرت و...بوده وجود دارد)
آنچه در این مباحث مغفول مانده، تعریف از دین، انسانیت و اخلاق است؛ باید ببینیم دین با انسانیت و اخلاق در تزاحم بوده و متضاد آنهاست؟ باید ببینیم ملاک فعل انسانی چیست؟ مدّعیان انسانیت با کدام استدلال و با توجه به کدام مبنای اخلاقی؛ افراد دیندار را مورد هتک حرمت و بیاحترامی قرار میدهند؟! بر چه اساسی میتوان مرز انسانیت را مشخص نمود و به بیان سادهتر راه تشخیص و تمییز انسان و غیر انسان چیست؟ و در نهایت باید ببینیم آنان که دم از انسانیت و اخلاق میزنند؛ در مقام عمل هم پایبند به اصول انسانی و اخلاقی هستند و یا نه؛ به صرف لقلقله زبان به مقابله با مفاهیم دینی برخاستهاند!
برای این منظور ابتدا باید به شاکله دین رجوع کرده و تعریف دین را بیان کنیم تا چهره حقیقت نمایان گردد؛ دین به مجموعه دستوراتی که از جانب خداوند بوسیله پیامبران برای سعادت بشر آمده است گفته میشود که دارای 3 بخش است: 1. اعتقادات 2. احکام 3. اخلاق.
درباره 2 مورد ابتدایی سخنی نیست و اینک بایست شاخصه اخلاق را نیز تبیین کنیم؛ اخلاق امری فطری بوده و مطلق است و دارای 3 شاخصه اصلی و مهم میباشد: 1. در همه زمانها جریان دارد. 2. همگانی است. 3. بینیاز از آموزش است.(البته گاهی آموزش در بیدار ساختن فطرتهای خفته مؤثر و بلکه لازم است)
مثلأ صداقت را در نظر بگیرید؛ در همه زمانها و همه مردم صداقت را دوست دارند و این نیازی به آموزش ندارد؛ حتّی بچّه خردسال هم از دروغگویی متنفر است و احساس انزجار میکند.
در بحث انسانیت هم انسان موجودی اجتماعی است که برای زندگی و بقای حیات چارهای ندارد جز اینکه سلسله اموری را رعایت نماید و در قبال دیگران مسئول است؛ این امور عبارتند از: ارتباط انسان با انسان، انسان با حیوان، انسان با طبیعت و در مرحله بالاتر ارتباط انسان با خالق.
انسانی که قرار است به کمال برسد و هدف آفرینش او را به این سمتوسو رهنمون میشود، قاعدتأ در برخورد با امور چهارگانه فوق نیاز به برخی آموزشها دارد که این تنها با دینداری محقّق میشود؛ چرا که یک بخش از دین سلسله احکام است که یا باید در آن مجتهد بود یا مقلّد. (البتّه حالت سومی هم وجود دارد و آن احتیاط است که بسیار دشوار میباشد)
پس صرف اینکه اخلاق داشته باشیم نمیتوان انسانیت را پیاده نمود. البتّه این برای زمانی است که ما بپذیریم آنها که مدّعی اخلاق مداری هستند، واقعأ برداشت درستی از اخلاق داشته باشند؛ برای فهم بهتر مطالبی که گذشت با ذکر مثالی میتوان به این مسئله پی برد. انسانی که قرار است در برخورد با دیگران حقوق ایشان را محترم بشمارد، آیا این احترام حد و مرزی دارد و یا مثلأ دل بخواهی و مقطعی است و یا به زمان و مکان خاصی محدود است؟ یا نه؛ همان طور که در بحث اخلاق گفتیم «مطلق» است و هیچ قید و شرط زمانی و مکانی نداشته و عاری از محدودیت است؟
مثلأ در یک جامعه اسلامی که حجاب از ضروریات آن است؛ بدحجابی و بیحجابی تعدّی به حقوق معنوی دیگران محسوب نمیشود؟ آیا میتوان با بدحجابی و تعدّی به حقوق دیگران، داعیه اخلاق داشت و انسانیت را یدک کشید؟
پاسخ سؤال فوق روشن است؛ پس در اینجا پی میبریم آنان که مدّعی اخلاق و انسانیت هستند، از چیز دیگری به جای اخلاق و به نام اخلاق استفاده میکنند؛ به نظر این گروه از «تربیت» و «فرهنگ» به جای اخلاق استفاده میکنند، چرا که تربیت و فرهنگ سوای از اخلاق است، اخلاق مختص انسان است امّا تربیت در مورد غیر انسان هم صورت میگیرد؛ مثلأ طوطی را طوری تربیت میکنند تا سخنوری کند، سگ را طوری تربیت میکنند تا در کشف مواد مخدّر بازوی همیار پلیس باشد و... فرض کنید گروهک تروریستی «داعش» عدّهای را برای انجام حملات انتحاری تربیت کند تا مسجد یا محلّهای را منفجر کنند؛ آیا این عمل اخلاقی محسوب میشود؟ آیا میتوان گفت این کار، کاری انسانی است؟ کدام انسان اخلاق محوری چنین ظلم و ستم؛ و تعدّی به دیگران را میپسندد؟
بنابراین وقتی میتوان داعیه اخلاق و انسانیت داشت که همه مردم؛ در همه زمانها و بدون نیاز به آموزش، آن فعل را امری نیکو و پسندیده شمرده و بپذیرند؛ شاید شبهه کنید حجاب که در ایران از ضروریات بوده و فعلی اخلاقی محسوب میشود؛ در دنیای غرب پذیرفته نیست، پس اخلاق هم مطلق نیست، امّا توجه به یک نکته دیگر میتواند گره کور این معمّا را بگشاید و آن فرهنگ و آداب؛ و رسم و رسوم اجتماعی است, مثلأ در دنیای غرب نشان دادن شست انگشت به دیگری نوعی احترام محسوب میشود امّا همین حرکت در ایران بیاحترامی به حساب میآید؛ پس اگر فرهنگ کشوری بر پایه بدحجابی قرار داده شده است، به معنای غیر اخلاقی بودن حجاب نیست، بلکه حجاب اعتقاد ماست که با تحولات اجتماعی، دگرگون نمیشود؛ لذا از همین جاست که ارزش انسان دین مدار که با تمسک به دین خود را از گزند آداب و رسوم غلط اجتماعی در امان نگه میدارد؛ مشخّص میشود.
حال سؤال اینجاست که چرا عدّهای به دنبال طرح این مباحث هستند؟
قبلأ اشاره کردیم که دینداری سخت است؛ پس برخی بیمار دل که به قول قرآن نغمه «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» سر دادهاند (کنایه از پذیرش گزینشی دین) میکوشند تا در سایه خفتن وجدان خود که کمرنگ شدن فطرت را به دنبال دارد، با آسایش بیشتری از تمتّعات دنیوی بهرهمند شوند امّا انسان مسلمان و دیندار میداند که هم باید ایمان داشت و هم عمل نمود لذا قرآن میفرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَ الْکِتَابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ...
ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید.(آیه 136 سوره نساء)
و در جاهای مختلف پس از ذکر ایمان میفرماید: و «عَمِلُوالصّالحات»(از جمله آیه 82 سوره بقره)
گروه مدّعی انسانیت که شعار نوعدوستی میدهند همانهایی هستند که برای کشته شدگان حادثه پاریس در فرانسه شمع روشن میکنند و پیام تسلیت میدهند امّا کشته شدگان فاجعه «منا» در نزد ایشان جایگاهی ندارند! مگر مدّعی اخلاق و انسانیت نبودید؟ چه شد ظلم به شهدای «منا» از دایره انسانیت و اخلاق جدا شد؟ یا خون کشته شدگان پاریس رنگینتر بود؟
برای درک این تعارضات رفتاری باید به مراحل خودخواهی این گروه اشاره کرد و آن را با موازین اخلاق اسلامی سنجید تا حقیقت انسانیت برای همگان آشکار شود. این افراد برای افعال خود منافعی در نظر دارند که میتوان آن را در 4 گروه جای داد:
1. خودِ شخصی: یعنی میکوشد جلب منفعت کرده و دفع ضرر نماید.
2. خودِ خانوادگی: یعنی به دفاع از ارزشها و منافع خانوادگی میپردازد.
3. خودِ ملّی یا قبیلهای: که در این مورد گهگاهی دچار تعارضاتی میشوند؛ منافع ملّی ظاهری را که دستاویزی برای دین گریزی شده همچون طرح ایرانیت، جمهوریت، زرتشت، کوروش و... مطرح میکنند و جالب اینکه همین افراد گاه در درون به اختلافاتی برمیخورند مانند اختلافات قومی و قبیلهای که این نیز از نقشههای پلید دشمن مشترک (صهیونیزم) است؛ مثلأ ترک و لر را به جان هم میاندازند و یا شیعه و سنّی را بر علیه هم میشورانند!
4. خودِ نوعی: البتّه نه نوع انسان که اگر چنین بود؛ این اشخاص دفاع از مردم مظلوم فلسطین، غزه، لبنان، یمن و... را با شعارهایی همچون «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» محکوم نمیکردند؛ منظور از خودِ نوعی یعنی همفکران و کسانی که در این نوع رفتار و ادّعا (ادّعای دین من انسانیت) با ایشان اشتراک مبنایی دارند؛ مثلأ شخص روشنفکرمآبی فلان بازیگر «هالیوود» را تحسین میکند که فلان کار عامالمنفعه را انجام داد...
حالا وقت آن رسیده تا برنامه تربیت اخلاقی و انسان سازی از نظر اسلام که آن هم 4 مرحله دارد را از نظر بگذرانیم:
1. خودِ شخصی: قرآن در این باره میفرماید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْکُمْ أَنْفُسَکُمْ...
ای کسانی که ایمان آوردهاید! مراقب خود باشید! (آیه 105 سوره مائده)
2. خودِ خانوادگی: قرآن در این باره نیز میفرماید:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِيکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ...
ای کسانی که ایمان آوردهاید خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگهاست نگه دارید...(آیه 6 سوره تحریم)
3. خودِ قبیلهای: قرآن در این باره خطاب به پیامبر و البتّه در مقیاس کلّی به همه مسلمانان میفرماید:
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَکَ الْأَقْرَبِينَ
و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن! (آیه 214 سوره شعراء)
4. خودِ نوعی یا اجتماعی: قرآن وقتی اسلام را دین برتر معرّفی میکند (آیه 19 سوره آلعمران) دلیل آن را در آیه دیگری به دلیل انسجام امّت در اصلاح جامعه بیان کرده و میفرماید:
کُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ
شما بهترین امتی بودید که به سود انسانها آفریده شدهاند؛ (چه اینکه) امر به معروف و نهی از منکر میکنید و به خدا ایمان دارید. و اگر اهل کتاب، (به چنین برنامه و آیین درخشانی،) ایمان آورند، برای آنها بهتر است! (ولی تنها) عده کمی از آنها با ایمانند، و بیشتر آنها فاسقند، (و خارج از اطاعت پروردگار)
جالبتر اینکه اسلام همچون این گروه منحرف که تنها هم کیشان و هم فکران خود را برتر و بالاتر میداند؛ نمیاندیشید و این نظریه را نمیپسندد، بلکه میگوید:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثَى وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است! (آیه 13 سوره حجرات)
بنابراین ملاک برتری در اسلام محدود به مرزهای جغرافیایی نیست؛ جناب سلمان فارسی (رحمت الله علیه) در دینداری و پیروی از سبک و سیره اهلبیت (علیهم السلام) به جایی می رسد که حضرات ائمه هدی (علیهم السلام) در موردش میفرمایند: «سلمان از ما اهلبیت است»
مدّعیان انسانیت با این ادّعای پوچ و تو خالی و عاری از حقیقت درصدد جبران کم کاری خود در امور دینی و معارف اسلامی هستند و این بهانهای بیش نیست چرا که قرآن میفرماید:
بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ
بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است * هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد! (آیات 14 و 15 سوره قیامت)
امّا اسلام آمده تا انسان سازی کرده و وی را به اصل و جوهره خود بازگرداند؛ اصل فطرت که اخلاق نیز زیر مجموعه همین فطرت است؛ خداوند در قرآن خود میفرماید:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذٰلِکَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ
پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمیدانند! (آیه 30 سوره روم)
پس انسانیت و اخلاق لازم و ملزوم دینداری هستند و هیچ تضادی با یکدیگر ندارند؛ امّا اگر کسی بخواهد دین را کنار گذارده و به زعم خود انسانیت را به منصه ظهور درآورد، این ادّعایی واهی و کذایی است. سعید وطن دوست